تبليغاتX
سال بلوا

سال بلوا

امشب که بگذرد نمی دانم می شود چند روز، ولی نمی گذرد

ميدان كارگر

امروز دوباره ديدمت...

هر روز مي بينمت، سالهاست كه مي بينمت، سالهاست مي شناسمت. تكيده و نگران! نه اينكه هر سال تكيده تر شوي. نه! گذر روزها بر تو، تو را تكيده مي كنند! هر روز تكيده تر از روز پيش! و من سالهاست كه تو را اينگونه ديده ام و شرمسارم از اينكه بگويم به اين ديدنهاي دل آزار و لحظه اي عادت كرده ام. عادت كرده ام كه ميدان فردوسي را با تو دور بزنم و اگر يك روز تو آنجا نباشي انگار ميدان فردوسي چيزي كم دارد!

...راستي؛ نمي دانم چرا اسمش را گذاشته اند ميدان فردوسي؟!

من اگر جاي شهردار بودم اسم اين ميدان خسته و رنجور شهرم را ميدان كارگر مي گذاشتم!

اصلاً مگر وجود يك مجسمه سنگي و بي روح، وسط يك ميدان، وجه تسميه آن مي شود، در حاليكه هر روز اينهمه انسان زنده و نگران، دور تا دور آن ميدان، در انتظار مي نشينند و همه با هم تابلويي زرد از غم انگيز ترين چهره شهر را ترسيم مي كنند؟!

...امروز هم منتظر بودي، و من انتظاري كه در چشمان مفلوك تو بيداد مي كند را سالهاست مي شناسم.

سالها پيش وقتي كه از تو رد مي شدم، تنها تابش آفتاب بر چهره رنجورت يا عبور بي رحم باد از دستان سرد و خالي ات، دلم را به درد مي آورد...                             

آن روزها هنوز درختي كه من و تو و ديگران خوشه هايش بوديم را نديده بودم. فقط چشم انتظاري طاقت فرساي هر روزه تو بود كه به آن هم عادت كرده بودم. اصلاً مگر خودت مي دانستي كه با همه آنهايي كه هر روز چشم به راهشان مي ماني تا شايد چشمان كودكان گرسنه ات را از انتظار كشنده شان رهايي بخشند بر روي يك درخت جاي مي گيري و شايد هم بر گستره اي از يك مزرعه بي انتها؟! راستش را بخواهي هنوز نمي دانم كه ما خوشه هاي يك درخت انگوريم يا خوشه هاي گندم در يك مزرعه وسيع؟!

اما اينها چه اهميتي دارد؟ آنچه اهميت دارد اين است كه بالاخره من و تو هم افتخار همجواري با خوشه هاي ديگر را پيدا كرده ايم! سرانجام ما را هم شمردند! تفاوتش فقط در اين است كه بعضي از اين خوشه ها آنقدر خوش آب و رنگ و با كيفيت اند كه هميشه صادر مي شوند! اما من و تو در ته صف مي مانيم. ما سالهاست كه در انتهاي همه صفوف دنيا مانده ايم! اهميت ندارد برادر! ما به اين ته ماندگي ها عادت كرده ايم! همينقدر كه به ما اجازه مي دهند انتهاي صفوفشان را پر كنيم غنيمتي است... شايد يك روز هم دنيا به كام ما شد و چند گام جلوتر افتاديم. اين روزها اين اتفاق زياد مي افتد! هيچ چيز سر جاي خودش نيست!

سالهاست كه تو را مي شناسم! به ديدنت عادت كرده ام! ميدان فردوسي -در وسط شهر- هويتش را وام دار چشمان هر روز به راه توست...

سالهاست كه تو هر روز، زمستان وتابستان، پاييز و بهار، آفتاب را نديده از خانه بيرون مي زني، در انتظار مي نشيني، روزت به تاريكي شب پيوند مي خورد و روزگارت به تاريكي اي تاريك تر از شب... چشم به راه مي ماني... هر روز، هر ساعت، هر لحظه... مي گذرد... مي گذرد... نمي گذرد!

سالهاست كه هر شب روياي كاري بي وقفه را با خود به بستر مي بري و هر روز صبح، تلاش براي دست يافتن به روياي شبانه ات را در بازوان مردانه ات مي ريزي و به ميدان فردوسي مي روي... اما شب كه به خانه تاريك وغم زده ات باز مي گردي هيچ چيز مضاعفي در دستان خالي ات نيست تا با آن رنج تمام نشدني چشمان منتظر كودكانت را التيام بخشي.

بايست برادر! سرت را بالا بگير! سالهاست كه دنيا دارد اينگونه مي چرخد! ايمان دارم كه روزي محور چرخشش تغيير خواهد كرد و آن روز تو و كودكانت،‌خوشه هاي باطراوت اين مزرعه سراسر بي عدالتي مي شويد. من ايمان دارم كه روزي سرتاسر اين مزرعه طبقه بندي شده، سبز و يك دست خواهد شد. ايمان دارم كه يك روز همه ما در يك خط قرار مي گيريم و ديگر هيچ صفي در دنيا وجود ندارد كه تو و كودكانت حلقه آخر آن باشيد.

يقين دارم كه يك روز، شهردار بالاخره به اين فكر مي افتد كه مجسمه ترك خورده فردوسي را از وسط ميدان بردارد و به پاس سال ها استقامت و چشم انتظاري تو، تنديس تو را در وسط ميدان بكارد و... ميدان فردوسي مي شود ميدان كارگر!

ايمان دارم كه روزي خواهد رسيد كه در ازاي تلاش براي يافتن كاري بي وقفه، چشم انتظاري نصيبت نخواهد شد و شب ها كه به آشيان با صفايت باز مي گردي آنقدر شادماني هاي مضاعف در دستانت جاي گرفته است كه كودكانت از اشتياق نيمه جان مي شوند!

طاقت بياور برادر!‌درها هميشه بر روي يك پاشنه نمي چرخند!

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فهیمه سپهری شاملو  | 

بغض سبز

ما داشتیم زندگیمان را می کردیم!

"حسین" هر روز به دانشگاه می رفت و به خانه بر می گشت و به فکر گربه های کوچک و کثیفی بود که هیچکس در این دنیا به اندازه او دوستشان نداشت. به فکر مبارزه با وسوسه فست فودها و چربی ها و شیرینی ها و اینکه باید وزنش را کمتر کند. به فکر امتحانات پایان ترمش و اینکه کم کم باید روی پاهای مردانه خودش بایستد و به فکر آینده ای که قطعا همینجا تعریف می شد.

ما داشتیم زندگیمان را می کردیم!

"محیا" هر روز به مدرسه می رفت و به خانه بر می گشت و به فکر لباسهایی بود که باید بخرد و دنیای دخترانه رنگها و مدلهایش که همیشه باید با هم هماهنگ باشند. به فکر امتحانات آخر سالش بود، به فکر x ها و y های مجهول معادلاتی که او همیشه هویت آنها را با غروری لذت بخش پیدا می کرد و به فکر آینده ای که بی شک همینجا تعریف می شد.

 ما داشتیم زندگیمان را می کردیم!

"من" هر روز به آشپزخانه ام می رفتم و ظهر و شب با غرور فتح یک قلمرو اکتشاف نشده، پیروزمندانه، ظرف غذای جدیدم را در دست می گرفتم و بر سفره می نشستم... لباس می شستم و به فکر میهمانی آخر هفته ام بودم و در بالاترین سطح تمایز با زندگی روزمره مادرم به عنوان یک دانش آموخته، کتاب و روزنامه می خواندم. فقط همین! بی آنکه چیزی در زندگی آرام و فربه ام تکان بخورد! اصلا به من چه ارتباطی داشت که دایره آزادی در فلان گوشه دنیا شعاعش چند متر است؟ من که در قلمرو کوچک و صمیمی خانه مان به یمن وجود همسری آزاداندیش، آزاد بودم. به من چه ربطی دارد که چند خیابان آن طرف تر کودکی متولد می شود که جیره غذای یک سالش برابری می کند با جیره غذای یک روز همسایه شریف و مومن ما! اینها به من چه ارتباطی داشت؟ من اسیر تماشای بنای زیبا، باوقار و عاشقانه زندگی خودمان بودم و به من هیچ ارتباطی نداشت که فلان پایه آزادی و حقوق بشر در فلان گوشه از هستی دارد می پوسد و متزلزل می شود...

ما داشتیم زندگیمان را می کردیم!

نه حسین، نه محیا، نه من و نه... هیچکداممان فکر نمی کردیم که به موازات زندگی های آرام و دلفریب ما، زندگی های جوان و آرزومند دیگری نیز در گوشه گوشه دنیایمان جاریست. آن روزها هنوز نمی دانستیم که "ما بیشماریم" و دنیایمان هنوز خیلی کوچک بود.      

ما داشتیم زندگیمان را می کردیم!

فصلها در گیر و دار تکرار همیشگی و تکراری خود از ما عبور می کردند و ما عادت کرده بودیم که بهار را با سبزی زیبا و فرح بخشش بشناسیم و حال و هوایش را دوست داشته باشیم.

بهار بود که من از آشپزخانه ام گریختم و دریافتم که می خواهم قلمرو فتوحاتم را از گستره آشپزخانه و خانه ام به بیرون بکشانم و دنیا را فتح کنم!

بهار بود که حسین یکباره دلش را به دریا زد و گربه های کوچکش را رها کرد و گهگاه حتی یادش رفت غذا بخورد و به کلاسش برود و تاریخ امتحاناتش را گم کرد و مردمک سیاه و جوان چشمانش به یکباره سبز شد.

بهار بود که محیا یک شب خوابید و دیگر دنیای کودکانه رنگی اش را گم کرد و لباسهای خوش رنگش را با شالی سبز و بی ریا طاق زد و راه افتاد تا هویت x ها و y هایی را بیابد که خارج از کتاب ریاضیاتش بودند و سالهای سال خاک می خوردند.

بهار بود! همه اش تقصیر بهار بود که ما را سبز کرد!

شب و روزمان را گم کردیم و دل بستیم به دنیای سبز و خوشرنگی که دیگر فقط من و حسین و محیا آدمهایش نبودیم. دنیایمان بیشمار شده بود. مجذوب صداقتی شده بودیم که هر روز و هر شب قلب هزاران نفر از ما را بی آنکه نامی از هم بدانیم و کلامی از هم بشنویم تنها با نگاهی سبز و کلامی ناگفته به هم پیوند می زد. ما همه عاشق شده بودیم و هر شب از هیجان و عشقی ناشناخته در مسیرهای سبز و پرمهر ستاد تا خانه هایمان بر روی سر و صورت آنهایی که حتی دوستمان نداشتند هم عاشقانه می باریدیم و چقدر دنیا در آن بهار، سبز بی بدیلی شده بود...

روزها از ما می گذشتند و ما همه با سرعت سرسام آوری داشتیم بزرگ می شدیم، بی آنکه سالی بر ما بگذرد...

اما هر فصلی یک روز تمام می شود دیگر، و ما فراموش کرده بودیم که خرداد پایان بهار است و آغاز تابستان آتش بار. گمان کردیم قرار است تا ابد دنیا را در بهار متوقف کنیم. فراموش کردیم که دنیا نظم منطقی و ظالمانه ای را دنبال می کند که با قلب و احساس بیگانه است. نه اینکه فراموشی به سراغمان آمده باشد و -آنگونه که این روزها برخی از بزرگترهای عصبانی مان می گویند- درگیر بازی جذاب و دلفریبی شده باشیم که واقعیت را بزرگتر از آنچه بوده بلعیده باشیم. نه! ما دچار بهاری شدیم که تا آن روز تجربه اش نکرده بودیم و آنقدر بیشمار و مهربان بودیم که می توانستیم دنیا را تا ابد در بهار متوقف کنیم! نه اینکه بخواهیم تابستان و پاییز و زمستان را نابود کنیم. نه! ما گذر ناگزیر آنها را پذیرفته بودیم و می دانستیم که به تعداد تمامی آنهایی که مانند ما نمی اندیشند فصل نیز وجود دارد. اما ما فقط می خواستیم همه را عاشق بهار و سرسبزی اش کنیم.

 آن بهار ما فراموش کردیم بخاریهای زمستانمان را خاموش کنیم و درست چله سوزاننده تابستان بود که ما سردمان شد، لرزیدیم و ناگهان شعله سرخ بخاریها به چشممان آمد و دریافتیم که سال بلوا آغاز شده است! همه سردمان بود و انگار می خواستیم زمان به عقب برگردد و ما دوباره در کنار بخاریهای مان در انتظار بهار بمانیم. بلوا شده بود و بغض هایی که یکی پس از دیگری می شکست و زندگیهای جوان و آرزومند دیگری که به موازات زندگیهای آرام و دلفریب ما از سرمای ناگهانی آن تابستان یخ می زدند و هزینه درافتادن ما با نظم بی رحم و جلادانه دنیا را می پرداختند. دنیای بیشمارمان هر روز بیشمارتر می شد. آدمهای ناشناخته ای را می شناختیم که تا دیروز به موازات ما زندگی می کردند و آرزو داشتند.

تا دیروز نه ندا را دیده بودیم و نه سهراب جوان را، نه نام اشکان را شنیده بودیم و نه می دانستیم که کیانوش پسری است که دلخستگی هایش را با سازش فریاد می زند. دنیایمان هر روز بیشمارتر می شد و آنها که بیرون از دایره دنیای سبز ما بودند گمان می کردند که ما را نشانه گرفته اند و ما داریم کم می شویم. روزها می گذشتند و ما نیز آموختیم که از آنها بگذریم و در آنها جا نمانیم. یاد گرفتیم که با گذر از روزها قد بکشیم و بزرگ شویم. حالا دنیایمان متفاوت با دیروز شده بود... به دنبال هر فرصتی تا به سبزیها جان دوباره ببخشیم. شجاع و بی محابا شدیم و اینها خاصیت های عشقی بود که ما را فرا گرفت...

ساعت را نگاه می کنم. تنها چند ساعت تا آغاز بهاری دیگر مانده است...

دوباره دارد بهار می آید و من نه ماه است که بغض نشکفته ای را با خود حمل می کنم. نه ماه است که دیگر عاشقانه به آشپزخانه ام نرفته ام. مرزهای دنیایم از دیوارهای آشپزخانه فراتر رفته اند. دیگر فلفلهای رنگی مرا به وجد نمی آورند و در همه میهمانیهای شاد و طرب انگیز به یاد دوستان ندیده ام می افتم که معصومانه و بی گناه، هزینه دلبستگی های من به روزمرگی هایم را پرداخت کردند.

حالا نگران همسایه شریف و مومنمان هستم که می خواهد همه را به زور با خود به بهشت ببرد! و برای رسیدن به بهشتش از سنگلاخ ها عبور می کند و بر مسیر سبز و زیبای ما لعنت می فرستد.

حسین نه ماه است که گربه هایش را فراموش کرده است. دیگر فست فودها حالش را بهم می زنند و هنوز که هنوز است بغض نشکفته ای دارد که همه را متعجب کرده است. و من گمان می کنم که این روزها به آینده ای فکر می کند که قطعا دیگر اینجا تعریف نمی شود!

محیا هنوز به مدرسه می رود اما دیگر تنها به معادلات تکراری و ملال انگیز کتاب ریاضیاتش نمی اندیشد! او نه ماه است که فکر می کند این معادله ناعادلانه و مهیب را چگونه باید حل کند؟ نه ماه است که دنیای هماهنگ و خوش رنگش در سبزی تکرار نشدنی محاصره شده است و من گریه ام می گیرد وقتی که می بینم او در هجوم رنگهای شاد و سرزنده متنوع جوانی سرسختانه سبز مانده است و... من این روزها احساس می کنم محیا دارد آینده ای را ترسیم می کند که شاید دیگر اینجا تعریف نشود!

تنها چند ساعت دیگر به بهار مانده است...

در هفت سین امسال، سبزه ای انداخته ایم به بیشماری تمام سبزه های لگدمال شده و به سبزی تمام سبزه هایی که در هوای عفن و آلوده حصارشان ماههاست که تابش نور را لمس نکرده اند، ریشه هایشان سبز است و چهره شان زرد و جایشان در کنار سفره های سبز و گرم خانه هاشان خالی! امسال هفت سین مان سبزتر از هر سال است اما دلمان زردتر از هر سال.

 تا چند ساعت دیگر اتفاق می افتد...

بهاری را که نمی دانم چگونه باید منتظرش باشم!

این اواخر هوای دنیا سنگین شده است و من منتظرم تا بهار بیاید و هوا را لطیف تر کند. دارد نزدیک می شود...

این بهار پیشکش به همه آنهایی که حتی رنگ سبزش را بر نمی تابند و پیشکش به همه آنهایی که در انتظار هوایی تازه اند!

+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فهیمه سپهری شاملو  |